37 هفتگی
سلام به گل مامان
صبح قشنگت بخیر قشنگم،یه روز دیگه هم گذشت و من مشتاقانه منتظر اومدن شما عزیز دلم.
دیروز رفتیم پیش دکتر مغازه،چون 37 هفته شده بودی قرار بود معاینه کنه و بگه که شما ناناز مامان دقیقا کی میای پیشمون ولی در کمال تعجب گفتش که سر مبارک شما نچرخیده
آخه روز قبلش تازه سونو داده بودیم و هیچی نگفته بودن.اولش خیلی استرس گرفتم و ناراحت شدم فقط صلوات میفرستادم.خدایا یعنی یه مشکل جدید!!!!!!!!
ولی بعدش که با دکتر صحبت کردم گفت که مشکلی نیس فقط اگه نچرخه باید سزارین بشه ،خیالم راحت شد
آخه نظر خودمم رو سزارین بود.حالا گفته باید چهاردست و پا راه برم
تا ده روز دیگه که بریم پیشش. شبش که رسیدیم بابایی هوای خونه ی عمه اینا رو کرده بود منم بدم نمیومد.رفتیم اونجا،عمه اعظم و عمو مصطفی بودن،یه ساعتی تا افطار مونده بود.قبل اذون بابایی رفت کوبیده گرفت،عزیزم دیگه چیزی ازش نمونده آخه سحری هم خواب مونده بود. و بعد صرف افطار و شام اومدیم خونه خودمون.با مامانی و دایی شکری تلفنی حرف زدم.با اینکه خیلی وقت نیس دایی و باباجون تهران بودن ولی خیلی دلم برا همشون تنگ شده.بعدشم تو واتس اپ با خاله هانیه حرفیدیم و گفتم که چی شده.خاله هانیه واسه مامان خیلی دوست خوبیه.آره عشق مامان هرروز که به اومدنت نزدیک میشه عشق منم بیشتر و بیشتر میشه.خیلی دوست دارم زودتر دستهای کوچولوتو ببوسم از یه طرفم دوست دارم بیشتر تو دلم باشی چون اینجوری فقط مال خود خودمی.عزیزکم عاشقتم


37 هفتگی
